تبليغاتX
چهارده صفحه تا پايان كتاب انتظار

چهارده صفحه تا پايان كتاب انتظار

حسين معز

زمستان رسيده بود. هواي سرد زمستان خبر بديست براي گرگ ها! هوا كه سرد مي شود، به دشت مي ريزند تا طعمه اي را شكار كنند. شايد نميرند...

زمستان رسيده بود. صداي زوزه گرگ ها را مي شنيد، آنها را از چشم هاي سبزشان مي شناخت. گرگ ها زوزه مي كشيدند. هوا سرد شده...

زمستان رسيده بود. گرگ ها‌ي گرسنه به خيابان آمدند. او را با چشم‌هاي از حدقه بيرون زده به‌هم نشان دادند. به او نزديك شدند. شايد...

زمستان رسيده بود. گرگ ها را خوب مي شناخت، از بوي متعفن نفسشان، از زوزه هاي بريده‌شان، از رنگ سبز چشم هايشان كه حالا او را خيره خيره نگاه مي كردند، و حالا دور او جمع شده اند...

چند لحظه بعد، خون گرم ژاله روي زمين ريخت، كنار درختي بلند و تنومند، آنقدر بلند كه شاخه‌هايش از ابرها فراتر رفته بود! آنقدر تنومند كه 72 مليون نفر دست به دست هم دادند تا بتوانند دورش حلقه كنند! انگار ژاله هم مي خواست با خون گرم خود اين درخت را آبياري كند! كه زمستان براي انقلاب بهار است...

و زمستان رسيده بود و گرگ هاي گرسنه گوشه اي از زباله‌دان شهر، در حال جان‌كندن بودند...

دانلود متن کامل (مینی مال های دیگر)

http://609146.20upload.net/files/1389/bahman/sher-e-baraye-khoda.doc

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسین معز  | 

22 بهمن ماه

انقلاب ما

همان كه انفجار نور بود

همان كه نهضت حسين(ع)  بود

همان كه خط ولايتش، به بدر يا حنين مي رسيد

33ساله شد

و تنها 3 روز بعد

سي و سومين شهيد آرميد

براي انقلاب، براي محمد(ص)، براي ره‌بر

و اين عدد هاي گنگ

همچنان گنگند

و هيچ نسبتي ميان خويش نمي بينند

مگر كه قافيه هاي تلخ شعر من‌اند

شعري براي ژاله، براي وطن

شعري براي خدا...

دانلود متن کامل (مینی مال های دیگر)

http://609146.20upload.net/files/1389/bahman/sher-e-baraye-khoda.doc

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسین معز  |